خانه وبلاگ
تماس با نویسنده omidomidin@yahoo.com
نویسنده وبلاگ omidomidin
omid omidomidin
آرشیو وبلاگ
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
امرداد ٩٠
اسفند ۸٩
مهر ۸٩
امرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
بهمن ۸٧
دی ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
لینک دوستان
تست
LOVe
LOVe1
LOVe2
LOVe3
باران بهار
رهای آب
آهنگ
سوسک نامه
دخترپاشنه کفش طلا
arezoomid
kamran-hooman
omidarezo
soghols
dokhtar sharghi
farzaneh715
leora2005
mebbakh
oshaagh
behesht
shirinsol2002
1barane
truelove
koiedost
من کی هستم
لحظه های با تو بودن
2mahi
dokhtaranetofan
tanhabahaneman
yas
setareh100
salamekhoda
4everyone
aram20
ashq
koiedost
pcuk
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

امدم با خنده ها وتیشه ها
امدم اما چه فایده امده
امدم با دردهای ازخودم
امدم با روی دیگرامدم
امدم ای خدا باز امدم این بار جانانه امدم
یارمن ان یارشیرین امده
دشت گل ها با یاسمن ها امده
می نویسم باز با دردها وغصه ها
امدم این باربا دل امدم
خنده کن ای یا رشیرن دلم
امدی من هم کنارت هستم می مانم
و هیچ وقت تنها نمی گذارم چون عزیزترینی وبهترینی
امدم با خنده ها وتیشه ها
امدم اما چه فایده امده
امدم با دردهای ازخودم
امدم با روی دیگرامدم
امدم ای خدا باز امدم این بار جانانه امدم
یارمن ان یارشیرین امده
دشت گل ها با یاسمن ها امده
می نویسم باز با دردها وغصه ها
امدم این باربا دل امدم
خنده کن ای یا رشیرن دلم
امدی من هم کنارت هستم می مانم
و هیچ وقت تنها نمی گذارم چون عزیزترینی وبهترینی
روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه عاصی
در درونم هایهو می کرد
مشت بر دیوارها میکوفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه میپیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
هایهای گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر میخاست
لیک درمن تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خاست
مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهو ها
در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر میشد
ورطه تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام آرام
می گذشت از مرز دنیا ها
باز تصویری غبار آلود
زان شب کوچک ‚ شب میعاد
زان اطاق ساکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دستهای من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان میوه های نور
یکدیگر را سیر میکردیم
با بهار باغهای دور
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویا ها
زورق اندیشه ام آرام
میگذشت از مرز دنیا ها
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن مغرور سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم ؟
بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم
تولدی دیگر
همه هستى من آیه تاریکى است
که تو را در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاى ابدى خواهد برد
من در این آیه تو را آه کشیدم، آه
من در آیه تو را
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
□ □
زندگى شاید
یک خیابان دراز است که هر روز زنى با زنبیلى از آن مى گذرد
زندگى شاید
ریسمانى است که مردى با آن خود را از شاخه مى آویزد
زندگى شاید طفلى است که از مدرسه بر مى گردد
زندگى شاید افروختن سیگارى باشد، در فاصله رخوتناک دو همآغوشى
یا عبور گیج رهگذرى باشد
که کلاه از سر بر مى دارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندى بى معنى مى گوید « صبح بخیر»
زندگى شاید آن لحظه مسدودى است
که نگاه من، در نى نى چشمان توخود را ویران مى سازد
و در این حسى است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقى که به اندازه یک تنهایى است
دل من
که به اندازه یک عشق است
به بهانه هاى ساده خوشبختى خود مى نگرد
به زوال زیباى گل ها در گلدان
به نهالى که تو در باغچه خانهمان کاشتهاى
و به آواز قنارىها
که به اندازه یک پنجره مى خواند
آه...
سهم این است
سهم این است
سهم من،
آسمانى است که آویختن پرده اى آن را از من مى گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله مترو ک است
و به چیزى در پوسیدگى و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودى در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایى جان دادن که به من مى گوید:
« دست هایت را
دوست مى دارم»
دستهایم را در باغچه مى کارم
سبز خواهم شد، مى دانم، مى دانم، مى دانم
و پرستوها در گودى انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشوارى به دو گوشم مى آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب مى چسبانم
کوچه اى هست که در آن جا
پسرانى که به من عاشق بودند، هنوز
با همان موهاى درهم و گرد ن هاى باریک و پاهاى لاغر
به تبسم هاى معصوم دخترکى مى اندیشند که یک شب او را
باد با خود برد
کوچه اى هست که قلب من آن را
از محله هاى کودکى ام دزدیده است
سفر حجمى در خط زمان
و به حجمى خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمى از تصویرى آگاه
که ز مهمانى یک آینه بر مى گردد
و بدینسان است
که کسى مى میرد
و کسى مى ماند
□ □
هیچ صیادى در جوى حقیرى که به گودالى مى ریزد، مرواریدى
صید نخواهد کرد
من
پرى کوچک غمگینى را
مى شناسم که در اقیانوسى مسکن دارد
و دلاش را در یک نى لبک چوبین
مى نوازد آرام، آرام
پرى کوچک غمگینى
که شب از یک بوسه مى میرد
و سحرگاه ا زیک بوسه به دنیا خواهد آمد

فقط حریف واژه ها می شوم !
گاهی،
هوس می کنم،
تمام کاغذهای سفید روی میز را،
از نام تو پرکنم …
تنگاتنگ هم،
بی هیچ فاصله ای !!
از بس،
که خالــی ام از تو …
از بس،
که تو را کـم دارم …
آخر مگرکاغذ هم،
زندگی می شود ؟
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آن که خدمت جام جهان نما بکند
طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
ز بخت خفته ملولم بود که بیداری
به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند
بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد
مگر دلالت این دولتش صبا بکند
سلام عید نوروز سال 1390 به همین سادگی مبارک باشد برهمه ایرانیان عزیز
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ - omid omidomidin
میدونم اخراین قصه قشنگه میدونم اما هرلحظه خواندن این شعرها به یادت هستم
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٩/٧/٢٩ - omid omidomidin




















































